درباره نویسنده
شیدا
فعلا هیچی...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شیدا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • موز!
  • تولدم مبارک!!!
  • عامل اصلی طلاق کشف شد!!!
  • یا دایورت کنید یا سماق بمکید!
  • یارانه!
  • حباب ترکید!
  • سلام مجدد
  • پرشین بلاگ درست شد !!!
  • آن مرد علی بود ...
  • اندر احوالات زندگی کارمندی !
  • چادری بودن = ؟؟؟
  • تولدت مبارک ...
  • راه هایی برای خودکشی آسان !!!
  • سوسیس و کالباس یا ... !!!
  • ضرب المثل های ممه دار !!!
  • دلم هوای اینجا رو کرده !
  • گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ...
  • واسه یه دوست عزیز ...
  • اون ممه رو لولو برد !
  • صلوات همراه با غیبت !!!
  • کدومو انتخاب میکنی؟
  • بیا سیگار بکشیم !!!
  • روز ملی جوان !!!
  • مصدرهای زندگی من ...
  • من اومدم ...
  • میروم ...
  • چرندیات ...
  • مهرنوشم رفت ... واسه همیشه ...
  • سلام آخر , ‌نگاه آخر ...
  • به یاد دوران خوش کودکی ...
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
دوستان من
  • mj
  • مادح
  • اهورا
  • ساقی
  • بی قرار
  • مترومن
  • پرشان
  • قاصدک
  • رسپینا
  • نوای دل
  • شمیم یار
  • رسول یونان
  • شنگول بانو
  • شنگول آباد
  • دیوانه نامه
  • یک زن ذلیل
  • دفترچه آبان
  • کودک فهیم
  • کاکاجنوبی
  • اسفندگان
  • باران پاییزی
  • جنوب شهری
  • باغ بی برگی
  • جغد شاخدار
  • پابرهنه تا ماه
  • انتهای بیراهه
  • شیخ حق گو
  • شازده کوچولو
  • تامی لاکپشته
  • روزهای زندگی
  • شب است امروز
  • به روایت یک زن
  • اوج رسوائیست
  • یک زوج خوشبخت
  • بی پرده مثل فریاد
  • کودک فهیم(nox)
  • تمام حواهای زمین
  • مارکوپلو دم کشیده
  • شانه های اجاره ای
  • مردی که نمی خندد
  • مینیمال های شازده
  • در جستجوی خویشتن
  • ناشناس دوست داشتنی
  • عاشقی که وبلاگش لو رفت
  • لیلی ها عاشق نمی شوند
  • دغدغه های ذهن کوچک من
  • هر وقت حوصله داشته باشم
  • ذهن منحرف یک هیولای گشاد
  • کسی که مثل هیچکس نیست
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



 Subscribe in a reader

و دیگر هیچ ...
موز!
نویسنده: شیدا - ۱۳٩۱/۱/٢٦

مدتها بود که از دوران اوجم فاصله گرفته بودم

هر گدا و ایضا گودولی از ما استفاده می کرد، استفاده جنسی حتی!

داغون بودم و خراااااب، داشتم معتاد می شدم.

اصن یه وضی

اما حالا دوباره به روزای اوجم برگشتم و واسه همین از دولت محترم و مکرم و معظم و اینا مچکرم.

هر چند هنوز دقیقا نمی دونم نزدیک هر خونه چه قیمتی دارم ولی خوب می دونم که از خیلیا سَر ترم!

از پرتقال وارداتی، از سیب لبنانی، از تامسون شمالی و حتی از گوجه فرنگی!

بله آقااااااا ما اینیم

امضا- میوه زررررررد شما  " موز "

نظرات ()



تولدم مبارک!!!
نویسنده: شیدا - ۱۳٩۱/۱/۱٩
شواهد و قرائن موجود نشون میده که من امروز به دنیا اومدم!

هر سال این موقع یک خیزِ بزرگ بر می دارم و از رویِ تمامِ زندگیم می پرم...!

یه قدم جلوتر!

مهم نیست تو بیست و هشت سال گذشته م کی بودم و چیکار کردم.

مهم اینه که الان اینجام

مهم اینه آرزو نکردم که هیچ جای ِ دیگه، جز همین جایی که الان هستم، می بودم!
نظرات ()



عامل اصلی طلاق کشف شد!!!
نویسنده: شیدا - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

کبری خانم خزعلی، زبان سرخ مبارک که دیده شده بعضا سر سبز میدهد به باد ( منظورم این سبز بودا نه اون سبز ) را در دهانشون که همچون غار علی صدر می مونه تکون دادن و گفتن: " مستندات 300 تحقیق دانشگاهی نشان می دهد که « تهاجم فرهنگی » و « جنگ نرم » مهمترین عوامل افزایش طلاق هستند!!! "

خاک عالم بر سر فرق سرمون بشه که در این بیست و چند سال و اندی که از دوران طفولیتمون می گذره در زهی خیال باطل به سر می بردیم. چرا که فکر می کردیم همانا مشکلات جیبی و مالی، دارا بودن دست از نوع بزن، بلند شدن زیر سر مبارک، بیکاری و بی عاری، دوتا شدن زیرشلواری آبی راه راه با اون کش قیتونیش، نشستن پای منقل و بند و بساط و این حرفا و زخم زبون و کچل کردن شوهره که کانون گرم خانواده ها رو نشونه گرفته و بنیان ها رو سست می کنه!

تا اینکه همین کبری خانوم « رئیس شورای فرهنگی اجتماعی زنان » تفکر خام ما رو پخته کرد و یهو فهمیدیم تهاجم فرهنگی عامل اصلی جدایی هاست.

باید برم شبکه فارسی وان و جم کلاسیک رو از تو کانال ها حذف کنم. خدا رو چه دیدی یهو می بینی مامانم رفت مهریه شو گذاشت اجرا و پاشو کرد تو یه کفش که از بابام طلاق بگیره.

والاخنثی

نظرات ()



یا دایورت کنید یا سماق بمکید!
نویسنده: شیدا - ۱۳٩٠/۱٢/٧

آیا از قطع و وصل شدن پی در پی دسترسی به سرویس های ایمیل در این دو هفته به ستوه آمده اید؟

آیا از این که هیچ خری... ببخشید! هیچ مسئولی در مورد علت این اختلال جواب گو نیست ناراحت هستید؟

آیا شما هم کار و زندگی تان روی زمین مانده، چون ایمیلتان باز نمی شود؟

اگر جواب شما به این سوال ها بله است، بی خود و بی جهت و یا با جهت حتی! خودتان را ناراحت نکنید.

دو راه پیشنهادی برایتان داریم.

راه  پیشنهادی اول این است  که می توانید حالتی کاملا بی تفاوت به خود گرفته و دایورتش کنید به همان عضو معروف و کار راه انداز

و یا از راه دوم استفاده نموده و با مکیدن سماق از دچار شدن به افسردگی مزمن جلوگیری کنید.

این دو راه فواید زیادی برایتان در بر خواهد داشت زیرا شما را در مواجهه با مشکلات کوچکتری همچون بیکاری، گرانی مسکن و اقلام غیر ضرروی مثل گوشت و تخم مرغ و خود مرغ حتی و یا سوسول بازی هایی مثل گرانی خدمات درمانی و از این قبیل چیزهای کم اهمیت واکسینه میکند و دیگر ککتان هم نمی گزد یعنی می گزد ولی می بیند به جایی نمی رسد و دارد وقت بیخود صرف می کند برای همین خودش رویش کم می شود می رود خانه شان.

نظرات ()



یارانه!
نویسنده: شیدا - ۱۳٩٠/۱۱/٢۳

همانطور که چون بنده حقیر در جریان اخبار و اتفاقات هستین شرایط کنونی بسیـــــــــــار حساس شده و ما به لطف جمیع دوستان و آشنایان آسه آسه ، ریزه ریزه ( بی تو قبلم میره واسه ). ئه! چیز!  نه اون یه چیز دیگه بود !

بله عرضم به حضور انورتون که به لطف جمیع دوستان و آشنایان یواش یواش داریم وارد فاز دوم هدفمندی میشم و گوش دلالا و دشمنا و معاندین کر، قیمتا اصلا و ابدا و هرگز و عمرا حتی یه ریال هم افزایش پیدا نکرده.

– اگه احیانا و به فرض محال قیمت ها حوالی منزل شما افزایش داشته، تشریف ببرید و از اون جای معروف که شما میدونید کجاس منم میدونم، خرید کنید-

و بدانید و آگاه باشید که این روزها یه سری ها که نه سر پیاز هدفمندی هستن و نه تهش، نشسته اند دور هم و درباره مبلغ نقدی رایانه ها در فاز دوم گمانه زنی ها کرده اند خواندنی!

یکی از این گمانه ها اینه که در این فاز ناز دوس داشتنی، مبلغ نقدی یارانه ها 53 هزار تومن میشه. یعنی از مبلغ کنونی 7 هزار و 500 تومن بیشتر!

بنا به محاسبات بنده، اگه هر کیلو گوشت گوسفندی رو ندید از قرار کیلویی 22 هزار تومن فرض کنیم، با عبارت بهتر، یارانه هر نفر به اندازه 340 گرم گوشت گوسفندی افزایش پیدا می کنه!

علی ای حال اگه خدای ناکرده خواستین گوشت بخرین با چنگیز خان و داداش بزرگهء فری خطر و اژدر سبیل قشنگ و عزت پنجول طلا و حُجی هیکل به قصابی برید تا هوای دور و برتون رو داشته باشن که دزدای ناعزیز و بی تربیت ( از دادن فحش های +18 معذوریم ) در کمین نشستن.

باور بفرمایین این روزا ماشین حمل گوشت از ماشین حمل پول بیشتر تحت تدابیر امنیتی قرار داره.

به جون خودم!

نظرات ()



حباب ترکید!
نویسنده: شیدا - ۱۳٩٠/۱۱/۱٩

آقایون خوش باشین و شاد، بشکن درکنید و شاباش بریزید که دیگه دوران چشم گفتنا ، ظرف شستنا، پوشک بچه سر حوض شستنا، تی کشیدنا، خونه مامانتون اینا نرفتنا به سر  رسید.

بالاخره نمردیم و دیدیم که سوزن دولت وارد عمل شد و حباب سکه رو ترکوند.

از شما که پنهون نیست بذارین از خدا هم پنهون نمونه که تو این مدت چند روزه که به اندازه خواب اصحاف کهف طول کشید درست همون موقع که یه عده دلال اجنبی وابسته به اون جریان خیر ندیده هی می کشیدن بالا هی می کشیدن پایین(بابا قیمت سکه رو میگم)یه عده از مردای 500 سکه به بالا مهریه کن، به طرز کاملا فجیعی حبس خونگی بودن و از ترس به اجرا در اومدن مهریه، کلفتی شده بودن عاشق پیشه!

چشم ها گفتن و ظرف ها شستن و پوشک بچه سر حوض ساییدن و مامانشون اینا رو ندیدن.

در همین حال عده دیگه ای از این مطب به اون مطب دنبال تغییر جنسیت و اینا بودن که بلکه یه شوهر پولدار گیرشون بیاد و نونشون بره تو روغن.

تا اینکه همون سوزن دولت دس به کار شد و با صدای مهیبی حبابو ترکوند و مردا دوباره به دوران اوج و شکوفایی قدرت برگشتن و دوباره دارن اسب ها میتازن بیا و ببین.

عن قریبه (این عن نه، اون عن) که دوباره شلوارها دوتا بشه و بازار طلاق، سکه!

نظرات ()



سلام مجدد
نویسنده: شیدا - ۱۳٩٠/۱۱/۱۸

من برگشتم.

فرقی نکردم. همونی هستم که بودم. با این تفاوت که با هر کسی مث خودش رفتار میکنم. بی احترامی کنید بی احترامی می بینید. توهین کنید بهتون توهین میشه. حرف چرند پشت سر خودم بشنوم چنان چرندیاتی در موردتون میگم که خودتونم باورتون بشه.

پس لطف کنید و مواظب حرفاتون باشید.

فعلا عرضی نیست.

 

نظرات ()



پرشین بلاگ درست شد !!!
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٦/۱٥

می دونید چیه؟

بعد از 3 روز بلاتکلیفی و حرص خوردن دارم همه تلاشم رو می کنم که مثل یه خانوم موقروبا شخصیت

رفتار بکنم و حرف زشتی از دهنم در نیاد که اگه بیاد مسلما خوار مادر این پرشین بلاگ رو با هم یه

پیوندی میدم و به میمنت و مبارکی یه جشن عروسی درست و حسابی براشون میگیرم .

آخه من نمی دونم اینا چی رو داشتن تعمیر می کردن !

والا بِلا خونه من نوسازه همه لوله کشی هاش هم سالمه از هیچ جاش هم آب نمیده .

ای تو روح هر چی مردم آزار و بی فکره سگ کارای بد بد بکنه ( مدیونین اگه فکر کنین من نتونستم به

اعصابم مسلط باشم )

این روزا هر کی رسید یه تیکه بار ما کرد .

منم در کمال خونسردی سعی کردم یه لبخند ملیح تحویلشون بدم و به روی مبارک نیارم که اتفاقی افتاده

( مجددا مدیونین اگه فکر کنین من مدام در حال ار زدن بودم و می گفتم من وبلاگمو می خواااااااااااااااااااااام

 گریه)

خوب فعلا که همه چی ختم به خیر شده .

منم فعلا حرف خاصی واسه گفتن ندارم تا ببینم چی پیش میاد . 

علی الحساب یه عکس از همونجایی که قبلا براتون تعریفشو کرده بودم میذارم .

 

 

نظرات ()



آن مرد علی بود ...
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٦/۱۱

خورشید بی رمق و با شرمساری از پشت کوه های مشرق طلوع کرد

سخت بود برایش دیدن گریه بی وقفه زمین ...

اولین اشعه های خورشید که بر صورت نحیفش می تابد با زحمت چشم می گشاید

می داند بازهم شب خواهد آمد ، سرد وغریب

مثل دیشب ...

از جا برمی خیزد و کنار خرابه می ایستد

و کوچه های تنگ و پیچ در پیچ کوفه را طی می کند

نه ، هیچ اثری از او نمی بیند

دیشب هم نیامده بود

پس به یقین امشب هم نخواهد آمد

این چندمین شبی است که از او خبری نیست .

نه از او

نه از خرما

نه از تکه نانی که برایش می آورد

و نه گرمای دست مهربانی که روی سرش احساس می کرد

حالا می فهمد که در ظلمت شب

آن مرد که برای یتیمان عرب ،‌ شام می آورد

علی بود

معاویه نبود .

آن مرد که عطرش هوش از سر می برد

علی بود

معاویه نبود .

دیر فهمید

خیلی دیر

دلش برای مظلومیت علی می گیرد

و برای تنهایی خودش می سوزد

کوفه امشب بی علی است

بی قرار صدای قدم هایش

بی قرار حضور مهربانش

حالا فقط سکوت است که به جای علی در کوچه پس کوچه های کوفه قدم می زند

و یتیمانی که صدای هق هقشان در خرابه های کوفه ، سکوت شب را می شکند 

یتیمانی که بعد از علی سر گرسنه بر خاک خواهند گذاشت .

و عبدالرحمن بی ملجم مرادی

- هم او که قرآن ناطق را شکافت -

باز قرآن به سر می گیرد :

بِعلی ٍ ، بِعلی ٍ ، بِعلی

10 مرتبه ...

تمام شد ...

زندگی برای کوفه تمام شد .

ای کاش « علی » امشب بود ...

....................................

حضرت علی (ع) :

با مخاطب خویش پسندیده و مودب سخن بگویید تا او نیز با شما با احترام جواب گوید .

...................................

تاریخ تولد یک دروغ تکراریست

هنوز برای متولد شدن مجال هست

امروز تولد یکی ازپسرای خوب و با معرفت وبلاگیه

همونی که هرهفته ما با برنامه بلاگزیت منتظریشم .

 

              * محمد جان تولدت مبارک *

این عکس رو هم خودم انداختم که تقدیمش میکنم به تو پسرخوب و نازنین ، فرشته روی زمین ، یواش برو

نخوری زمین ، از پله های زیر زمین نیشخند

نظرات ()



اندر احوالات زندگی کارمندی !
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٦/٩

امروزهمین طور که بیکار پشت میز کارم نشسته بودم داشتم به این فکرمی کردم که کارمندان بر سه نوعند :

١) « پیمانی » و به عبارتی لنگ در هوا هستند . از کله سحر تا بوق شب مثل چیز تو اداره کار می کنند .

2) رسمی هستند و به قول معروف از پل گذشته اند و چشم انتظار دوران شیرین و بازنشستگی هستند

( البته اگه اجل مهلتشون بده ) .

3) معاون و مدیرند و دائم در جلسه .

بنده قصد دارم زندگی کاری کارمندان نوع( 2 ) رو براتون شرح بدم :

6:15 ) این موجود در موارد بسیار نادر با قربون صدقه عیال محترمه ( به عنوان مثال اواخر برج

که نزدیک حقوق گرفتن میشه) ودراکثر موارد با فحش و بد و بیراه ِهمون عیال محترمه از خواب بیدارمی شود .

7:15 ) ایشون در حالی که هنوز خمیازه می کشد مقابل دستگاه کارت خوان اداره است .

7:20 تا8:20 ) ساعت صرف صبحانه است که معمولا پنیر است با خیار یا تخم مرغ آب دیده عیال پز

به همراه ماست چکیده ( البته به شرایط سوق الجیشی منزل و حال و هوای شب قبل هم بستگی دارد )

در غیر اینصورت مهمان جیب مبارک یا دیگر کارمندان می شود .

8:20 تا 9:15 ) در این تایم کارمندان به چت کردن با یکدیگر از طریق سیستم شبکه پرداخته و

درغیراین صورت به روش سنتی به اتاق های یکدیگر می روند و از احوال هم جویا می شوند .

9:15 تا 10 ) در این ساعت معمولا مسئول مستقیم ( رئیس کوچیکه ) از راه می رسد . کارمند نوع 2

دراین تایم به اتاق وی می رود و مراتب پاچه خواری را به جا می آورد .

10 تا 11 ) این موجود بسیار تیز و بز بوده و دائم پرونده به دست است . حتی زمانی که گلاب به دیوار،

روم به شما برای اقتضای حاجت به مستراح می رود .

11 تا 11:36 ) رئیس کوچک به همراه کارمندان نوع 3 در جلسه هستند . کارمند نوع 2 فرصتی پیدا می کند

تا با منزل اول یا دوم تماسی بقرارد ، دلی بگیرد و قلوه ای بستاند ! (و صد البته باز هم به روابط شب قبل

بستگی دارد )

11:36تا 12:14 ) زمان سر زدن به دفتر « امورمالی » برای پرسیدن « آقا وام ما چی شد ؟! »

12:14 تا 12:46 ) اگر اداره اینترنت داشته باشد ، وب گردی در راس امور قرار می گیرد .

در غیر این صورت جدول سودوکو روزنامه .

12:46 تا 13 ) این ساعت ، زمان محاسبات پیچیده است . محاسبه مرخصی های معوقه ، سود سهام عدالت ،

جمع کسورات فیش حقوقی ، محاسبه میزان اضافه کاری و سرکشی به فیش حقوقی همکاران .

13 تا 13:16 ) این ساعت ، زمان استراحت است . خوردن چایی و سرکار گذاشتن همکاران ِ هپلی هپو

از طریق تلفن داخلی و به صورت تقلید صدای رئیس کوچک یا بزرگ .

13:16 تا 13:45 ) سرزدن به فروشگاه تعاونی مصرف اداره ، برای خرید عدس تعاونی .

13:45 )  این موجود درحالی که خسته از کار روزانه است درمقابل دستگاه کارت خوان اداره قرار دارد .

البته در ماه مبارک رمضان از ساعت 7:15 تا 13:15 صرفا برنامه « چُرت » در دستور کاراست

ولاغیر ...

..................................

حضرت محمد(ص) می فرمایند :

اگرهمه مردم روی زمین حضرت علی (ع) را دوست می داشتند خداوند عزوجل هرگزآتش جهنم را

نمی آفرید .

..................................

رسپینا رو آپ کردم .

نظرات ()



چادری بودن = ؟؟؟
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٦/٦

نمی دونم چه کسی این مسئله رو بین ماها جا انداخته که هر کی چادر سرش می کنه حتما باید تیپ بدی

داشته باشه و تمیز و مرتب نباشه و بالعکس یه آدم مانتویی باید خوش تیپ باشه؟

هر آدمی یک نوع پوشش رو با توجه به عقاید و فرهنگ خانوادگیش انتخاب می کنه .

من به این کاری ندارم . من می گم آیا جایی نوشته شده کسی که پوشش مانتو رو انتخاب می کنه

حتما باید مرتب و ادکلن زده و اتو کشیده و شیک و پیک باشه و کسی که چادر سرش می کنه

هرچی دم دستش بود اون زیر بپوشه چون قرار نیست دیده بشه؟

مگه تمیز بودن به چادری یا مانتویی بودنه؟

امروز سوار مترو شدم دیدم در حالی که یکی از صندلیا خالیه چند نفرایستادن و نمی شینن !

با اینکه تعجب کرده بودم ( آخه سر ِ نشستن رو صندلی های مترو تو واگن خانومها معمولا گیس و

گیس کشی راه میفته ) با خیال راحت رفتم و رو اون صندلی نشستم . چشمتون روز بد نبینه .

یه خانوم چادری سمت راست من نشسته بود . شاید باورتون نشه چنان بوی عرقش به مشامم خورد

که حالت تهوع بهم دست داد . هنوز ننشسته از جام بلند شدم . تازه دوزاریم افتاد که چرا هیچ کس

حاضر نمی شده رو اون صندلی بشینه .

( احتمالا اونا هم قبل از من نِشسته و از بوی دل انگیز عرق بدن ایشون مفیوض شده بودن ) همون موقع 

چشمم به تبلیغ دئودورانت رکسونا افتاد که نوشته بود هوای خود و دیگران را داشته باشید . تو دلم گفتم 

بابا این خانومه هوای خودشم نداره چه برسه به هوای ماهارو !!!

همون موقع دیدم خانومه داره منو نگاه می کنه و هی لبخند ملیح تحویلم میده. تو دلم گفتم خدایا تا رسیدن

به مقصد خودمو به خودت سپردم . یه کاری کن من سالم برسم . مامانم الان چشم به راهمه .

بهم گفت عزیزم صندلی که خالیه چرا نمی شینی؟ گفتم ممنون ایستاده راحتترم . گفت ببخشید شما

چه عطری به خودتون زدین؟ آخه خیلی بوی خوبی داره .

منم که اینجور مواقع یوخده شیطون میره تو جلدم بهش گفتم اتفاقا منم می خواستم این سوالو از شما بپرسم .

با تعجب گفت از من ؟ آخه من که به خودم عطر نزدم !

گفتم مطمئنید؟ آخه من تاحالا چنین بوئی به مشامم نخورده بود . می خواستم بدونم عطرتون چیه؟

خانومه هم که گویا باورش شده بود گفت نمی دونم والا شاید خواهرم عطر زده باشه بهش .

باید برم ازش بپرسم . بعدشم هی سرشو می کرد زیر چادرش و زیر بغلشو بو می کرد !!!

ولی گویا شامه اش خراب بود چون اصلا حالیش نمیشد که چه بوی بدی داره .

ایستگاه بعد خانومه در حالی که هنوز داشت خودشو بو می کرد و هی چادرشو باد می داد و اون بوی

دل انگیز رو به طور کاملا مساوی بین ماها تقسیم می کرد از مترو پیاده شد .

همون موقع چهار نفر باهم هجوم بردن که رو اون دوتا صندلی بشینن و طبق معمول با جملات زیبایی

که معمولا دور از شان خانوم های محترمه ، حسابی از خجالت همدیگه در اومدن! ...

قضاوتش با خودتون ...

 

نظرات ()



تولدت مبارک ...
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٦/۳

از وقتی یادم میاد یه دختر تخس و لجباز بود که از هیشکی حساب نمی برد و خیلی هم وسواسی بود .

کافی بود یه قطره آب رو لباسش بریزه . بلافاصله هر چی تنش بود درمی آورد و لباساشو عوض می کرد .

یادمه وقتی که رفت کلاس اول دبستان اصلا از مدرسه خوشش نمی اومد . صبح به صبح اشک مامانمو

در می آورد تا بره مدرسه . مامانمو مجبور می کرد ١٠ بار بند کفششو بببنده تا ایشون تشخیص بده که

بند کفشش خوب بسته شده!

یه روز با پُرویی تموم اومد خونه و گفت که دیکته اش ٨ شده . بابام هم واسه این که مثلا یه زهره چشمی

ازش گرفته باشه گفت برو کیف وکتاباتو بیار بده به من . از فردا هم حق نداری بری مدرسه .

اونم با بی خیالی شونه انداخت بالا و گفت چه بهتر.

فردا صبحش مامانم با زور بیدارش کرد که بره مدرسه . می گفت بابا خودش گفته دیگه حق نداری

بری مدرسه. اگه بیدار بشه ببینه رفتم ناراحت میشه ها!!!

هیچ بچه ای از دستش در امان نبود . همه رو گاز می گرفت . مخصوصا پسرا رو .

هرچی با حمیرا خوب بود ولی رابطه خوبی با من نداشت . تا اینکه ١٣ سالش شد . تو یه نامه برام نوشت

که من تنها کسی هستم که عاشقانه دوسش داره . هنوزم نامه ای که برام نوشته رو دارم .

از اون موقع روابطمون خیلی با هم خوب شد. کاری نبود که انجام بده و به من نگه . من شدم محرم اسرارش

و اجازه خیلی از کارها رو بهش می دادم و همین باعث میشد خیلی وقتا حمیرا منو دعوا کنه .

کلاس دوم راهنمایی بود . یه روز همه فامیل ، ‌دسته جمعی رفتیم پارک . اونجا یه حشره ای پاشو نیش زد .

ماها فکر کردیم پشه اس . فردای اون روز پاش اندازه یه توپ شده بود . بردیمش بیمارستان .

دکتر گفت یه حشره نادر پاشو نیش زده و پاش عفونت کرده . گفت اگه یه روز دیرترآورده بودیمش عفونت

وارد خونش میشد و ممکن بود جونشو از دست بده . خلاصه بستریش کردیم .

نزدیک امتحانای ترم دوم بود . یادمه مامانم هر روز آژانس می گرفت می بردش مدرسه ، ‌امتحانشو می داد

دوباره برمی گشتن بیمارستان . از بس آمپولای چرک خشک کن بهش زده بودن پوست و استخون شده بود .

منم چند شب رفتم بیمارستان و پیشش موندم . انقدر بد عنق و غرغرو بود که خدا می دونه .

منم هی سربه سرش می ذاشتم می گفتم راستشو بگو کلک با نادرچه سَروسِرّی داشتی که اومده سروقتت؟!

خلاصه ٢٠ روزی بیمارستان بود تا بالاخره حالش خوب شد . معدلش هم ٢٠ شد .

در واقع همه تنبلیش همون اول ابتدایی بود . بعدش از اون بچه خرخون ها شد .

تا پیش دانشگاهی معدلش همیشه ٢٠بود .

اون سالی که کنکور داشت پاشو از خونه بیرون نذاشت . راستش خودمون هم نمی دیدیمش .

همون سال دانشگاه قبول شد . دقیقا همون رشته ای که دلش می خواست .

الان هم ترم آخر رشته حقوقه و داره واسه ارشد می خونه . اینجوری که من می شناسمش مطمئنم که

قبول میشه .

یه دختر پرانرژی که همیشه یه حرفی واسه گفتن داره و با زبونی که داره مطمئنا یه وکیل درست و حسابی

از آب در میاد .

این کسی که ازش حرف زدم خواهرم فرزانه اس که امروز تولدشه  و ٢١ سالش میشه .

فرزانه جونم دوستت دارم .

    * تولدت مبارک عزیزم *

         ..............................................

یه سری از عکساشو در ادامه مطلب گذاشتم .

( پیشاپیش از پذیرش هر نوع خواستگار معذوریم )

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



راه هایی برای خودکشی آسان !!!
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٦/۱

خواندن این پست به افراد زیر ١١٨ سال و بیماران قلبی و کلیوی و همچنین بیماران قبلی و جُزیَوی

توصیه نمی شود ( از من گفتن بود ) .

شنیدم که رادیو هلند گفت : تلاش می کنیم مطبی برای « خودکشی آسان » راه اندازی کنیم تا افرادی که

به بیماری های صعب العلاج مبتلاهستند بتوانند به راحتی خودکشی کرده و خود را خلاص کنند!!!

هرچند بنده به نمایندگی ازخودم اظهارمی دارم که اصلا و اصولابچه مثبتی هستم ولی از خدا که پنهون نیست

از شما چه پنهون که اخیرا در یک منفی ، ضرب شدم و برای همین قصد دارم چند راه خودکشی آسون

برای خودکش های هلندی پیشنهاد کنم ( مدیونین اگه فکر کنین این راه ها به درد جوونای خودمون هم

می خوره ) .

پیشاپیش از بدآموزی خودم پوزش می طلبم ( خداییش تا حالا دختر به این مودبی دیده بودین؟ )

درضمن کلیه این روش ها تضمینی بوده و درصورت جواب نگرفتن و نمردن ، اینجانب شخصا مسئولیت

قتل شما رو به عهده خواهم گرفت و شما را مخلص( کسی که خلاص می شود ) خواهم کرد .

* یکی از روش های قدیمی اینه که خودکش به داخل گلدون میره و از اطرافیان عاجزانه درخواست میکنه

که بهش آب ندن !

اما با توجه به پیشرفت علم و تکنولوژی و هزار تا کوفت و زهرمار ، جدیدترین روش خودکشی ِآبی ،

نوشیدن یک جرعه آب از منطقه یافت آباد تهران می باشد دراین روش نیترات مخ شما زِرتی بالا می رود

و شما اصطلاحا سکته نیتراتی خواهید کرد . (باور بفرمایید این روش کاملا بدون درد خواهد بود . )

* کارشناسان معتقدند گذاشتن سه لاخ از سبزی های آلوده ( که قربونش برم تو کل ایران به راحتی

در دسترس شماس ) در زیرِ زبون شما می تونه شما رو سه سوته از پا دربیاره .

واسه همینه که اکثر آدمای تروریست همیشه چند لاخ شوید و گشنیز توی جیب خودشون دارن .

* اگر هنوز صد درصد تصمیم خودتونو نگرفتین و مردد به خودکشی هستین به شما پیشنهاد میکنم ازعرض

یکی از بزرگراه های تهران عبور کنید چون زنده موندن شما در این حالت ۵٠ ، ۵٠ می باشد و به شانستون

بستگی داره .

* بعضی ازخودکش ها متمایلن یک مرگ فرهنگی داشته باشن . به این دسته ازافراد توصیه می کنم

دریک موسسه فرهنگی مستخدم بشن و با حقوق قراردادی زندگی کنن و مرگ تدریجی ِ یک رویای ِ 

خودشون رو به نظاره بشینن.

* فراموش نکنید یکی از راه هایی می تونه منجر به مرگ شما بشه حرص خوردن برای ادبیاتِ متفاوتِ

برخی مسئولانه ، پس دائم ادبیات متفاوت بشنوید و آی حرص بخورین ، ‌آی حرص بخورین.

* البته به یاد داشته باشین که آسانترین راه خودکشی اینه که وقتی همه خوابن وارد اتاق خوابتون بشید

و در رو از پشت قفل کنید ،‌ وصیت نامه تونو بنویسید ، ‌برق ها رو خاموش کنید ، ‌روی صندلی بشینید ،

‌نفس عمیقی بکشید و برنامه های مزخرف سیما خانوم ِحاج ضرغام روتماشا کنید .

به امید مرگ آسان شما ...

.............................

 

آدمک آخرِ دنیاست! بخند
آدمک مرگ همینجاست، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست، بخند
 

صبحِ فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست، بخند

آدمک نغمۀ آغاز مخوان
به خدا آخر دنیاست، بخند

    

.............................

رسپینا هم آپ شد .

نظرات ()



سوسیس و کالباس یا ... !!!
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٥/۳٠

آخ اگه بدونین الان چقدر حالم بده

نمی دونید دیگه . عمرا نتونید حال من بخت برگشته رو درک کنید

یعنی دلم میخواد این حمیرا ( خواهرمو میگم) رو خفه اش کنم . دختره وقت نشناس منتظر

آقا ، ما سر سفره افطار نشسته بودیم . خبر مرگم داشتم نون و پنیر و خیار و گوجه می خوردم

( اصلا هم جاتون خالی نبود. چیه ؟ چرا اینجوری نگام می کنین؟ آخه دیگه نون و پنیرهم

چیزیه که بخوام جاتونو خالی کنم؟)

داشتم می گفتم . همین که لقمه رو گذاشتم تو دهنم برگشته میگه : راستی دیدی خبری که تو روزنامه مون

چاپ شده بود؟( ایشون گرافیست و صفحه آرای یه روزنامه ایه )

گفتم : نه چی بود؟

گفت : یه خانومی تو خیابون با یه دونه از این ماشینای حمل گوشت تصادف میکنه .

از قضا راننده اون ماشین هم مقصر بوده . به خانومه میگه من یک میلیون بهت میدم

شما نمی خواد زنگ بزنی ١١٠ !

خانومه میگه آخه ماشین من انقدر خسارت برنداشته که!!!

همین باعث میشه به آقاهه شک بکنه . خلاصه زنگ میزنه و آقای نیروی انتظامی هم پیداش میشه

و خانومه ماجرا رو براش تعریف می کنه . آقای پلیس هم میگه در این ماشینو باز کنم ببینم چی داری داداش؟

آقاهه میگه به شما ربطی نداره وبعد از کلی بحث بالاخره در ماشین رو باز میکنن. 

آقا چشمتون روز بد نبینه پلیسه می بینه یه عالمه گربهء پوست کنده اون تو آویزونه !!!

نگو اینارو می بردن واسه این شرکتای معروف مثل گوشتیران و کاله و اونا هم همونجوری با دل و روده ،

‌اونا رو چرخ میکردن و توی هات داگ و کالباس و همبرگر قاطی می کردن و به خورد ملت میدادن .

(البته خیالتون راحت باشه گویا سیبیلای این پیشی ها رو کوتاه می کنن )

حمیرا اینو که گفت داشتم بالا می آوردما . آخه شب قبلش همبرگر خورده بودم .

دلتون نخواد کلی فحش ِ آبدار نثارش کردم( مدیونین اگه فکر کنین من آدم بی ادبی هستم )

جالبش اینجاس که سرکار، هروقت بوفه ، هات داگ و همبرگر سرخ میکنه من به بچه ها میگم

بو گربه مرده میاد !!!

من که همینجوریشم هات داگ و کالباس و سوسیس نمی خوردم . دیگه عمرا به همبرگرهم لب بزنم .

 

نظرات ()



ضرب المثل های ممه دار !!!
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٥/٢۸

 ضرب المثل های ممه ای تقدیم به دکتر برای استفاده در سخنرانیهای بعدی :

 ممه که پاکه ، مالیدنش چه باکه

آن ممه بشکست و آن پیمانه ریخت

ممه همسایه چاقه

ممه رو باید دم حجله برد

ممه تو سفت ببند ، لولوی همسایه رو دزد نکن

طرف ممه رو تو هوا نعل می کنه

شیر از ممه اش نمی چکه

ممه رو هر وقت از آب بگیری تازه ست

از ممه ست که بر ممه ست

ممه لولو رو ول کرده ، لولو ممه رو ول نمی کنه

لولو تو سوراخ نمی رفت ممه به دمش می بست

ممه دزد رئیس جمهور می شود

جا تره و ممه نیست

لولو ممه خودشو نمی خوره

ممه معلم گله ، هر کی نخوره خله

لولو با لولو، ممه با ممه

ممه بالاتر از ممه بسیار است

ممه کج به منزل نمی رسد

هنوز دهنت بو شیر می ده لولو

هر کی به فکر ممه س ، کوسه به فکر ریشه

ممه از لولو بدش میاد ، در لونش سبز می شه

لولو بیار ممه بار کن

خدا یه لولو به تو بده یه ممه به من

لولو خسته ، صاحب ممه ناراضی

ممه صاف مال برادر لولوه

رفیق ممه و شریک لولو

بند کرست رو میشه بست، دهن لولو رو نمیشه بست

درس لولو گر بود زمزمه محبتی/ جمعه به مکتب آورد ممه ی گریزپای را

لولو حاضر و ممه حاضر

بالا رفتیم ممه بود ، پایین اومدیم لولو بود، لنکرانی هلو بود

لولو چو ممه ببیند خوشش آید

ممه بیگناه تا دم دهن لولو میره ، ولی تو دهنش نمی ره

ابر و باد و مه و خورشید و لولو در کارند ، تا تو ممه ای به کف آری و به غفلت نخوری

لولو راضی ، ممه راضی ، گور پدر قاضی

لولو که ممه می خوره پا لرزش هم میشینه

ممه که سر بالا میره ، لولو ابوعطا می خونه

ز گهواره تا گور ممه بجوی

لولو را تو ده راه نمیدن ، سراغ ممه را میگیره

ممه بد بیخ ریش لولو

از ممه نخورده بگیر بده به ممه خورده

ممه که یکجا بمونه می گنده

ممه نمی بینه وگرنه لولوی قابلیه

لولوی خو ش معامله شریک ممه ی مردمه

اونقدر ممه خورده تا لولو شده

این چیزا برای لولو ممه نمیشه

ای لولو عرصه پستون نه جولانگه توست

هر که ممه اش بیش لولوش بیشتر

یا ممه گفتیم و عشق آغاز شد

لولو ماند و ممه اش

ممه لولو گزیده از کرست سیاه و سفید هم می ترسه

ممه را ببر با جاش ، به همین خیال باش

میگن کرستو بیار، میره ممه رو میاره

ممه ام بی کرست موند

یک کلمه هم از ممه عروس بشنوید

ممه اش یاد کرستستان کرده

به ممه که رو بدی ، کرستشو خیس می کنه

با ممه ممه گفتن دهن شیرین نمیشه

سیلی نقد به از ممه نسیه

من از بی ممه گان هرگز ننالم/ که با من هر چه کرد آن ممه دار کرد

ممه دختر همسایه نازه

لولو دستش به ممه نمی رسه میگه کوچیکه

تو ممه بدزد و در دجله انداز خودم میپرم درش میارم

لولو دیدی ، ممه ندیدی

یه لولوی دیوانه یه ممه میندازه تو چاه هزار تا لولوی عاقل نمیتونن درش بیارن!

میازار لولویی را که ممه کش است

خدا لولو رو شناخت بهش ممه ندادهر که وزنش بیش ، ممه اش بیشتر

 

.....................

والا من بی تقصیرم . این ایمیل همین الان به دستم رسید گفتم دورهم یه کم بخندیدم نیشخند

نظرات ()



دلم هوای اینجا رو کرده !
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٥/٢٦

چند وقت پیش یه مسافرت دو روزه رفتیم و دقیقا موقعی بود که از لحاظ روحی احتیاج مبرمی به این سفر

داشتم .

سکوت اونجا ،‌ خنکی هوا و فضای سبزِ نامتناهیش ، همه دست به دست هم داد تا دوباره خودمو پیدا کنم

و اون آرامشی که از وجودم رخت بسته بود روبه دست بیارم .

شبهاش معرکه بود . هیچ صدایی نبود فقط شب بود و ستاره هایی که انقدر بهت نزدیک بودن که می تونستی

دستتو دراز کنی و از آسمون بچینیشون و تقدیمشون کنی به اونی که با همه وجودت دوسش داری .

این روزا بازم دلم هوس کرده برم اونجا ولی حیف که شدنی نیست .

انقدر دلم هوای اونجا رو کرده بود که نشستم و عکسهایی که انداخته بودم رو چند بار نگاه کردم

و اینجوری خودمو آروم کردم .

چند تا از اون عکسها رو اینجا میذارم امیدوارم خوشتون بیاد .

این قاصدکا رو که نگاه می کنی انگار کله یه سری آدمو می بینی که پیش هم ایستادن

( این حرفی بود که بابام وقتی عکسا رو دید بهم گفت )

و زندگی همچنان جریان داره ( این عکسو که می بینم دلم می خواد دستمو بکنم تو آب و خنکیش تا مغزِ

استخونم نفوذ کنه ) 

هیچ نقاشی تواناییِ اینکه در برابر خدا عرض اندام کنه نداره .

فکر نکنم حتی برای لحظه ای بشه آسمون تهران رو این شکلی ببینم .

یه پروانه خوشگل که کاملا همرنگ خارهاییه که روشون نشسته.

این زنبوره هم رسما پدر منو در آورد تا تونستم این عکس رو ازش بگیرم .

هی ازاین گل به اون گل پر میزد ولی من از اون پررو تر بودم وبالاخره هم موفق شدم.

خیلی دلم می خواست برم قایق سواری ولی حیف که فرصت نشد .

اینم غروب رویایی و آرام بخش خورشید .

......................

100تایی عکس انداخته بودم ولی خوب نمیشه که همشو اینجا بذارم.

خواستم شماها رو هم تو دلتنگیام شریک کنم .

......................

رسپینا هم آپ شد .

نظرات ()



گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ...
نویسنده: شیدا - ۱۳۸٩/٥/٢٤

می خوام در مورد عاشق شدن بنویسم .

یه اتفاق تکراری که اکثر ماها تو یه دوره از زندگیمون تجربه اش کردیم

اونایی هم که تا حالا عاشق نشدن می تونن واسه چند لحظه چشماشونوببندن و این حس رو

برای چند لحظه تجربه کنن .

بعدها اگه عاشق شدن متوجه میشن که چندان هم بیراه نگفتم .

خوب میریم سراصل مطلب :

تویی که فکر میکنی تا حالا عاشق نشدی ! آره با خودتم ..

اگه یه روز با دیدن یه نفر ،‌ صدای قلبت ، گوشِت رو پر  کرد و نتونستی یه ثانیه هم ازش چشم برداری 

بدون عاشق شدی !!!

در این حالت ، ‌قدرِ لحظه ها رو می دونی و حتی یه لحظه هم چشم از طرف برنمی داری !

گونه هات و گوشهات داغ میشن و احساس می کنی مثل لبو سرخ شدی !

قلبت تندتر از همیشه می زنه !

وقتی طرف می خواد از جایی که تو هم هستی خارج بشه و تو نمی تونی دنبالش بری ،‌

تا جایی که چشمات می بینن تعقیبش می کنی و بعد میری روی همون صندلی که اون نشسته بود

می شینی تا عطرشو حس کنی !

شاید طرف قبلش تو لجن افتاده باشه ولی برای تو خوشبوترین بوها رو داره !!!

بعدش دیگه آروم و قرار نداری .

تلویزیون رو روشن می کنی ولی عکس اونو جای بقیه می بینی !

حوصله هیچی رو نداری و میری زیر پتو ! خیالبافی می کنی و بهترین لباس ها رو تن طرف می کنی

( اگه آدم منحرفی باشی که همون لباسی هم که تنشه از تنش در میاری ) و با اون در خیالت ، لب ساحل ، 

روی کوه و خلاصه هرجای رمانتیک دیگه قدم می زنی تا اینکه زنگ تلفن خونه تورو به خودت میاره .

حالا از هر چی تلفنه بیزار شدی اما فکر این که ممکنه عشقت پشت خط باشه تورو از جا می پرونه !

اگه واقعا اون باشه که غش میکنی ! یا با اعتماد به نفس ، ‌به لکنت زبون می افتی !!!

اگر هم کس دیگه ای باشه که از طرف و تلفن به یه اندازه بدت میاد!

شبا تا دیر وقت به یادش آهنگای عاشقانه گوش میکنی و وقتی که می خوابی خوابشو می بینی

و صبح با یاد اون بیدار میشی .

توی آینه دستشویی صورت اونو می بینی و به شعر و شاعری می افتی!

از کوچکترین خرجها می گذری و با جمع کردن پول هات بهترین هدایا رو واسش می خری .

دلت می خواد نصف عمرتو بدی و اون فقط صدات کنه .

توی گوشِت فقط صدای اونه و بس .

وقتی می بینی یه نفر دیگه هم به عشق تو علاقه داره مثل شمع آب میشی ، ‌آتیش می گیری

وهلاک میشی !!!

دنیا وقتی به آخر می رسه که می فهمی اون به تو علاقه ای نداره ورقیب رو دوست داره ...

اگه قوی باشی خودکشی نمی کنی و ماهها در بُهت و تفکری ...

حالا اگه می خوای بدونی که واقعا عاشق طرف هستی یا نه ، ‌باید به این نتیجه برسی که

خوشبختی اونو می خوای . یعنی اگه با اونی که دوسش داره خوشه ، تو هم راضی باش .

حتی اگه به قیمت نابود شدن روح و احساست ختم بشه .

حالا با توام ، ‌تویی که تاحالا عاشق نشدی !

با همه این حرفا باید قبول کنیم که خدا شیرین تر ازعشق نیافریده . اگه مردشی بفرما !

..........................

توضیح نوشت : شاید از نظر شما اینی که نوشتم کاملا با پست قبلم مغایرت داشته باشه.

باید عرض کنم که بنده به هیچ عنوان با عشق و عاشقی مشکلی ندارم 

و به نظرم عشق به زندگی ماها هدف میده یه جور دلگرمی و امید به آینده .

من میگم اگه به هردلیل اون عشق نافرجام موند آدم نباید خودشو به خاطرش داغون کنه . همین .

وقتی یه رابطه عاشقونه تموم شد نباید همه عمرتو صرف حسرت خوردن واسه اون بکنی .

 چیزی که تموم شده اون رابطه بوده  ، دلیل نمیشه تو هم تموم بشی .

افتاااااااااااااااااااااااااااد ؟متفکر

..........................

تو در منی

مثل عکس ماه در برکه

در منی و دور از دسترس من

سهم من از تو

فقط همین شعرهای عاشقانه است

و دیگرهیچ ...

              (رسول یونان)

..........................

رسپینا رو آپ کردم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »